مشکل این دوران اینه که بچه همه چیزو میفهمه و سعی میکنه یه چیزایی هم بگه ،منتها حرف زدنش بدتر از این مسابقه 20 سوالی هاست. طفلکی با یه امیدی تو نگاهش به من نگاه میکنه که یعنی بفهم چی دارم میگم ولی خداییش شما هم جای من بودین نیم ساعت طول می کشید تا بفهمین بچه ای که دو ساعته آوردین تو تخت که بخوابونیدش وقتی میگه «هر، ت، بوم» اون کتاب داستانشو میخواد که روش عکس خر و بادکنک داره و روی کف زمین اتاقشه! وقتی یه چیزی میگه هی ازش می پرسیم تا منظورشو بفهمیم، وقتی نمی فهمیم باید ببینید چه غصه ای تو نگاهش میاد. دیشب خمار خواب بود که تو تختش نشست و گوشه تختشو نشون داد و گفت «شا». اون گوشه فقط یه عروسک پیچی داره که یه سری جک و جونور بهش آویزونه. من پرسیدم «شاخ؟» دیدم داره همینجور نگاهم میکنه! از اونجایی که کلافه بودم – چون ساعت 2 بود و سرتق هنوز نخوابیده بود – به جای حدس اضافه گفتم «برو بابا!»
برچسب: احوالات,
نویسنده: فاطمه صفری
برچسب: دانشگاه,
نویسنده: فاطمه صفری
هدیه نوشته بود از وقتی 9ماهگی کیان تموم شد.....فکر کردم چه زود و تند و سریع 9 ماه گذشت. 9 ماهی که خانواده ما سه نفره شده و 9 ماهی که ما یاد گرفتیم که با هم بخندیم و با هم گریه کنیم. 9 ماه وقت مهمیه. درواقع مساوی با دوران جنینی بچه ست و حالا کم کم اقامت اون در دنیا شکل تازه ای به خودش می گیره. این 9 ماهی که مثل برق و باد گذشت از من و هدیه دو انسان جدید ساخت. تجربه بی نظیریه پدر و مادر بودن. تجربه ای که هر لحظه اش سرشار از کشف احساسات جدیده … از اون اول که بچه به دنیا میاد که یه موجود ضعیف و بی دفاع و بدون عکس العمله تا اینکه شروع کنه به شناختن پدر و مادرش و لبخند بزنه و نگاهشون کنه. دستشو به طرفشون دراز کنه و فقط پیش اونها آروم بگیره. تا الان که پسرک روی 4 دست و پاش میدوئه و هر جای خونه که باشیم به ما آویزون میشه و شبها فقط وقتی پیش مامان و بابا خوابیده آرامش پیدا میکنه. مامان و بابا بودن جالبه …جالب و بی نظیر.
***
شاید بعدها یادم بره که کیان وقتی تند و تند چهاردست و پا میدوئه با هیجان میگه «آ آ آ آ» و ما از همین صدا پیداش می کنیم. یادم بره که وقتی تب داره سرش رو روی شونه مون میذاره و ناله میکنه. یادم بره که وقتی لبه مبل رو می گیره و می ایسته برمی گرده و مثل یک سردار پیروز لشگر به من نگاه می کنه. چه طور میشه این خاطرات رو نگه داشت ؟ در کدوم بایگانی ؟ با کدوم دست نوشته ؟ خاطرات خاطر
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری
عرضم به حضور شما، ما از وقتی بچهدار شدیم یهو هنر آشپزی هدیهخانم شکوفا شد، حال و حوصلهی آشپزی پیدا کرد، عشق به آشپزی در وجودش متبلور شد و از این حرفا. حالا نه اینکه فکر کنید فقط برای کیان غذا درست میکنه ها! نه هیچم اینطور نیست. برای خودمونم اون هفته از این سوپها درست کرد. حالا گیرم که همشو خودش خورد و چیزی به من نرسید! :))) نکته بعدی اینکه چون تو این نوشته هیچ اشاره ای به اینجانب نشده، جهت تنویر افکار عمومی و ثبت در تاریخ تصمیم گرفتم بخشی از تجربیات گرانبهای خودم رو بازم مفت و مسلم در اختیار شما عزیزان قرار بدم!
ظرفی که در تصویر مشاهده میفرمایید،محصول هنر آشپزی بندهست. یه غذای سالم، مقوی، وجترینطور!
به این صورت که یه نصفه موز رو با یک چهارم آووکادو له بفرمایید و بدین بچه تون میل کنه. اگر هم بچه تون خوشش نیومد ،برید به این وبلاگ و اعتراض خودتونو نسبت به سوپ اعلام کنید!:دی
برچسب: غذاییقسمت,
نویسنده: فاطمه صفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه صفری