خرید بک لینک
مشکل این دوران اینه که بچه همه چیزو میفهمه و سعی میکنه یه چیزایی هم بگه ،منتها حرف زدنش بدتر از این مسابقه 20 سوالی هاست. طفلکی با یه امیدی تو نگاهش به من نگاه میکنه که یعنی بفهم چی دارم میگم ولی خداییش شما هم جای من بودین نیم ساعت طول می کشید تا بفهمین بچه ای که دو ساعته آوردین تو تخت که بخوابونیدش وقتی میگه «هر، ت، بوم» اون کتاب داستانشو میخواد که روش عکس خر و بادکنک داره و روی کف زمین اتاقشه! وقتی یه چیزی میگه هی ازش می پرسیم تا منظورشو بفهمیم، وقتی نمی فهمیم باید ببینید چه غصه ای تو نگاهش میاد. دیشب خمار خواب بود که تو تختش نشست و گوشه تختشو نشون داد و گفت «شا». اون گوشه فقط یه عروسک پیچی داره که یه سری جک و جونور بهش آویزونه. من پرسیدم «شاخ؟» دیدم داره همینجور نگاهم میکنه! از اونجایی که کلافه بودم – چون ساعت 2 بود و سرتق هنوز نخوابیده بود – به جای حدس اضافه گفتم «برو بابا!»

برچسب: احوالات, نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:06

من در کل دوران تحصیلم، شاگرد خوب و درسخونی بودم. درسخون بودنم نه به دلیل تمایل ذاتی به فراگیری علم و دانش بود و نه میل به ساختن آیندهای روشن ! دلیلش فقط این بود که دلم نمیخواست کسی رو بهتر از خودم ببینم. کلاس سوم یه همکلاسی داشتم که تمام سال تحصیلی کارش اذیت و آزار من و سه چهار نفر از درسخون های کلاس بود. اذیت و آزارش البته غیرعلنی بود و مستقیم درگیر نمیشد. تا اینکه یه بار رفیق صمیمیم رو تنها گیر آورد و کتک زد. فردای همون روز وقتی از در کلاس زدم بیرون و وارد حیاط شدم دیدم ده قدم جلوتر از من واستاده. از سمتی که داشت میرفت میتونستم پدرش رو تشخیص بدم که با خنده منتظر گل پسرشه. مادرم رو هم دیدم که روبروی در ایستاده و با نگاهش منو دنبال میکنه. از بودن مادرم که مطمئن شدم دویدم و از پشت پریدم رو پسره. افتاد رو زمین و من هم بلافاصله نشستم رو کمرش و شروع کردم به زدن! تا اینکه بابای اون و مادر من همزمان رسیدند بالا سرمون. باباش همین طور که داشت لباس های منو میکشید، رو کرد به مادرم و گفت "این پسر وحشیتون رو از رو پسرم بردارید" منم سرم رو بالا آورده بودم و نگاهشون میکردم. یادمه مادرم خیلی ریلکس جواب داد "مطمئن باشید بچه تون یه کار اشتباهی کرده که الان داره اینطوری کتک میخوره" :)) عکسالعمل مادرم اون لحظه برام غافلگیرکننده بود و حمایتش خیلی به دلم نشست، هرچند که تو خونه حسابی بابت اون دعوا تن

برچسب: دانشگاه, نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

هدیه نوشته بود از وقتی 9ماهگی کیان تموم شد.....فکر کردم چه زود و تند و سریع 9 ماه گذشت. 9 ماهی که خانواده ما سه نفره شده و 9 ماهی که ما یاد گرفتیم که با هم بخندیم و با هم گریه کنیم. 9 ماه وقت مهمیه. درواقع مساوی با دوران جنینی بچه ست و حالا کم کم اقامت اون در دنیا شکل تازه ای به خودش می گیره. این 9 ماهی که مثل برق و باد گذشت از من و هدیه دو انسان جدید ساخت. تجربه بی نظیریه پدر و مادر بودن. تجربه ای که هر لحظه اش سرشار از کشف احساسات جدیده … از اون اول که بچه به دنیا میاد که یه موجود ضعیف و بی دفاع و بدون عکس العمله تا اینکه شروع کنه به شناختن پدر و مادرش و لبخند بزنه و نگاهشون کنه. دستشو به طرفشون دراز کنه و فقط پیش اونها آروم بگیره. تا الان که پسرک روی 4 دست و پاش میدوئه و هر جای خونه که باشیم به ما آویزون میشه و شبها فقط وقتی پیش مامان و بابا خوابیده آرامش پیدا میکنه. مامان و بابا بودن جالبه …جالب و بی نظیر. *** شاید بعدها یادم بره که کیان وقتی تند و تند چهاردست و پا میدوئه با هیجان میگه «آ آ آ آ» و ما از همین صدا پیداش می کنیم. یادم بره که وقتی تب داره سرش رو روی شونه مون میذاره و ناله میکنه. یادم بره که وقتی لبه مبل رو می گیره و می ایسته برمی گرده و مثل یک سردار پیروز لشگر به من نگاه می کنه. چه طور میشه این خاطرات رو نگه داشت ؟ در کدوم بایگانی ؟ با کدوم دست نوشته ؟ خاطرات خاطر

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

این روزها اکثر خانواده هایی که به مطبم مراجعه میکنند و اکثر دوستان و آشنایان، اقوام و... تک فرزند هستند. داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بچه من بخواد با کسی که اونم تک فرزنده ازدواج کنه ، اون بچه ای که حاصل این ازدواجه -و درواقع نوهی من میشه- هیچ فامیل دیگه ای به غیر از مادربزرگ و پدربزرگ مادری و پدری خودش نداره. تازه اینم در صورتیه که ماها تا اون موقع هنوز زنده مونده باشیم:دی خانواده ها به شدت کوچیک میشن. نه خالهای نه عمهای نه دایی و عمویی. دخترخاله و دختر عمو وپسر دایی که بماند. فکرش رو بکنید که چه خاطراتی با اعضای خانواده تون داشتید. حالا فکرش رو بکنید نسل هایی که در راهند هیچ کدوم از این خاطرات رو نخواهند داشت. نسل آینده یه نسل تنهای بدون خاطرهست.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

اولین بار که صدای آوازشو شنیدم، تو کلینیک نشسته بودم. از پنجره نگاه کردم. آقای«ش» بود که با صدایی دلنشین و به زبون ترکی آواز میخوند. یا بهقول دستیارم، بایاتی میخوند. کارگر خدماتی پا به سن گذاشتـهی کلینیک کههمه دوستش داشتند،هر وقت سینی چایی دردست وارد میشد با اون گویش غلیظ ترکی با همه خوش و بش میکرد. خیلی سال پیش به امید رسیدن به یه زندگی بهتر از یه روستایی اطراف مرند مهاجرت کرده بود تبریز . وقتش بود بازنشست بشه ولی محل کار قبلی حقش رو خورده بودند و بیمه اش رو کامل براش رد نکرده بودند و مجبورشده بود پنج سال دیگه هم توی شرکت خدماتی به عنوان نظافتچی کار کنه تا بالاخره بازنشست تامین اجتماعی محسوب بشه... دومین بار که برخورد مستقیم داشتیم، قرار بود پسرش ،هادی، رو بیاره معاینه کنم. روزی که قرار بود هادی بیاد ،زودتر از وقت معمول سطلهای آشغال رو تخلیه کرده بود و همۀ اتاقهای کلینیک رو تی کشیده بود تا مبادا در حضور فرزندش ابهت یه پدر دلسوز و زحمتکش لگد مال بشه و غرور پسر نوجوونش جریحه دار. هادی بر خلاف پدرش بی نهایت کم حرف بود و هر تلاشی برای به حرف کشیدن و احیانا خندوندنش ناکام موند. وقتی براش بی حسی میزدم متوجه نقص مادرزادی پلک چشم چپش شدم. با چشمهاش نگاه من رو تعقیب میکرد تا بفهمه چقدر به این نقیصه ی جسمانیش خیره میشم. نگاهم رو زود دزدیدم و در سکوت مشغول کار روی دندونش شدم. بار آخر

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

عرضم به حضور شما، ما از وقتی بچهدار شدیم یهو هنر آشپزی هدیهخانم شکوفا شد، حال و حوصلهی آشپزی پیدا کرد، عشق به آشپزی در وجودش متبلور شد و از این حرفا. حالا نه اینکه فکر کنید فقط برای کیان غذا درست میکنه ها! نه هیچم اینطور نیست. برای خودمونم اون هفته از این سوپها درست کرد. حالا گیرم که همشو خودش خورد و چیزی به من نرسید! :))) نکته بعدی اینکه چون تو این نوشته هیچ اشاره ای به اینجانب نشده، جهت تنویر افکار عمومی و ثبت در تاریخ تصمیم گرفتم بخشی از تجربیات گرانبهای خودم رو بازم مفت و مسلم در اختیار شما عزیزان قرار بدم! ظرفی که در تصویر مشاهده میفرمایید،محصول هنر آشپزی بندهست. یه غذای سالم، مقوی، وجترینطور! به این صورت که یه نصفه موز رو با یک چهارم آووکادو له بفرمایید و بدین بچه تون میل کنه. اگر هم بچه تون خوشش نیومد ،برید به این وبلاگ و اعتراض خودتونو نسبت به سوپ اعلام کنید!:دی

برچسب: غذاییقسمت, نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

دیروز قبل از رفتن به پرسنل گفتم یادتون باشه شنبه سیزده آبانه و از اونجایی که مسیر مطب با مسیر راهپیمایی تلاقی داره یه طوری برنامه ریزی کنید که زودتر برسید مطب. بعد بحث افتاد که اصلا چه کاری بوده این تسخیر سفارت؟ یکیشون گفت:امریکا دشمن ما بود،قبول. ولی راهش قطع رابطه بود و بس. حمله سفارت عملا به ضرر ما تموم شد. گفتم درست میگی ولی موقعیت رو هم باید در نظر بگیری، الان میشه برای مشکل راه حل منطقی داد ولی جو اون زمان یه جو انقلابی بود که میخواست همه چیزو با شیوه ی خودش پیش ببره. بعد یاد این دیالوگ تاریخی افتادم و براش تعریف کردم وقتی خبرنگار از عباس عبدی پرسید چرا سفارت رو اشغال کردید؟ عبدی گفت فضا طوری بود که می طلبید! پ.ن۱: این پست رو خیلی وقت پیش در مورد فیلم آرگو و واقعه سیزده آبان نوشته بودم پ.ن۲:پرسنل جدیدم متولد ۷۶ و اینان...دیگه از نظر اختلاف سنی داره یه طوری میشه که میتونم خودمو جای امام خمینی برای اینا جا بزنم نفهمند.

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57


قطعا سی و یک سال پیش دلیل تولدم وجود شما دوتا تو زندگیم بوده...خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

در راستای ارادت خانوادگی ما به حضرت مولانا، تازگی ها کیان یاد گرفته سماع کنه! دور خودش می چرخه و لبخندهای ملیح میزنه. من و برادرم هم عاشق اینکار بودیم. اونقدر دور خودمون می چرخیدیم که می خوردیم به هم! :دی از طرفی هم عاشق کتابهای شعر شده و راه به راه براش کتابهای شعر میخریم. خلاصه که اگه وقت نمیشه «دیوان شمس» و «مدایح بی صله» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» یا « آوار آفتاب » بخونم، بجاش میتونم بخونم : «نینی تو مهدکودک، دوسته با فیل و اردک!» موضوع اینه که من حافظه شعریم بسیار قویه و تقریبا یکی دوبار که یه شعرو بخونم حفظ میشم. حالا مجسم کنید که مدام توی سر آدم همچین شعرهای جفنگی باشه: نینی جون و بابایی رفتن به پارک خوبی از توی راه خریدن یه آب نبات چوبی نینی میگه بابا جون چه پارک خوبی اینجاست آدم دلش وامیشه بس که تمیز و زیباست اما چرا نینی جون که بچه ای تمیزه کاغذ آب نباتو روی زمین میریزه … والی آخر ! پ.ن : اونایی که اون عقب نشستن حال می کنند!!!؟

برچسب: نویسنده: فاطمه صفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 18:57

صفحه بندی